X
تبلیغات
رایتل

زرشک پلو با کچاپ

دوشنبه 26 مهر‌ماه سال 1389 ساعت 09:31 ب.ظ

همین که میام سراغ اینترنت اول سری می زنم به وبلاگ هایی که مشتاقانه منتظر خوندن پست های جدیدشون هستم.بیشتر نویسنده هاشونو ندیدم/باهاشون حرف نزدم/با هم چای نخوردیم/ولی وقتی دارم با کسی حرف می زنم و یاد یکی از نوشته های وبلاگاشون می افتم می گم که"یه دوست وبلاگی دارم که می گه..." این روزا که فکر می کنم می بینم چه قدر دوست به معنای کلاسیک اش دور و برم کم شده و چه قدر به دوستان مجازی ام به طور واقعی نزدیک شده ام. 

دوم هم این که شما هم قبول دارین که مردم این روزها تو تاکسی اصلا با هم حرف نمی زنند/ابراز عقیده نمی کنند/ایراد نمی گیرن و فحش نمی دن/دفاع نمی کنن و  حتا نمی خندن/راننده ها جواب خسته نباشید مسافرها را نمی دن و مسافرا حتا یه کم جمع و جورتر نمی شینن که یه ذره جا برای بغل دستیشون باز شه/دقت کردین چه قدر تاکسی ها غم زده شدن/من یادمه یه زمانی از این که همه تو تاکسی کارشناس مسایل اجتماعی و سیاسی  و تاریخی و ورزشی بودند،تعجب می کردم/حداقل  مسافرها اون وقتا با هم حرف می زدند/نمی دونم چرا این قدر بدبینانه شده قضیه برام و همه اش از روزی می ترسم که مثل ۱۹۸۴ احتیاجی به زبان کلمه و حتا نگاه کردن به هم را نداشته باشیم از بس که سرخورده شویم. 

به سلامتی تک تک دوستامون دارن از ایران می رن.حداقل از اول تابستون ۱۰ نفرشون اومدن برای خداحافظی و یک رفتن شاید بی بازگشت.من از بازمانده بودن بیزارم/از وارث خاطرات بودن/ نمی دانم یا گنجه ی خاطرات شدن خود و دیگران/به خاطر همین رفتن را به این جا ماندن –گاهی اوقات- ترجیح می دم.ولی از این مهاجرت دسته جمعی هم می ترسم/کسایی که به هیچ قیمتی حاضر نبودند بروند و می گفتن همه چیز بهتر خواهد شد دارند می روند/یا فقط می خواهند این جا نباشند /نمی دانم چندین سال بعد تاریخ درباره ی  مهاجرت دسته جمعی این چند سال چه خواهد گفت. 

چند شب پیش با یکی از دوستامون که تو چلچراغ می تویسه حرف می زدم.این دوستمان را خیلی دوست دارم/ز اون آدمای کمیابیه که می شه از با او بودن واقعا لذت برد/کامل خودشه/خیلی متواضعه بدون آن که ادعایش را داشته باشه/خیلی فکر می کنه بدون آن که حرفای قلمبه سلمبه بزنه/نمی دونم چه جوری بگم/می ترسم هر تعریفی ازش بکنم یه نوع اغراق باشه در حالی که او اصلا شخصیت اغراق شده ای ندارد و کاملا معمولیه/از اونایی که هیچ ادعای جلب توجه کردن یا نکردن را ندارد ولی در کل یک نوع خاص خوب است.خلاصه هر کاری کردم نتوستم دیسیپلین و خویشتن داری خودم را حفظ کنم و آمار چند نفر از کسایی که خیلی تو کارشون فضول بودم را ازش گرفتم و شب با خیال راحت خوابیدم.  

دلم برای کلاس رفتن تنگ شده بود.الان که دوباره دانشگاه می رم یه حس خوب می ره زیر پوستم که از تشریح اش عاجزم/چون امروز همه اش کلمه کم میارم/متاسفانه فکر کنم به خاطر عادت کردن به تشرح مصایب است که نمی تونم چیزای خوب را شرح بدم ...

ببخشین اگه جمله بندی خوبی نداشت این پست/امروز کلا در حال گیج زدن بودم.

عنوان پست را که دیگر خودتان می دانید از کجا وام گرفته ام

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo